دیشلمه

شهر سنگستان

دیشلمه

شهر سنگستان

فریاد

 

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
 من به هر سو می دوم گریان
 در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
 و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
 می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
 همچنان می سوزد این آتش
 نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
 در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
 بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم ، گ
گریان ازین بیداد
 می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
 وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
 و آنچه دارد منظر و ایوان
 من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
 تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
 خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خکستر
وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
 مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد

پیامی از آن سوی پایان

 

 اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است
 بالهامان سوخته ست ،‌ لبها خاموش
نه اشکی ، نه لبخندی ،‌و نه حتی یادی از لبها و چشمها
 زیرک اینجا اقیانوسی ست که هر بدستی از سواحلش
 مصب رودهای بی زمان بودن است
 وزآن پس آرامش خفتار و خلوت نیستی
 همه خبرها دروغ بود
و همه ایاتی که از پیامبران بی شمار شنیده بودم
بسان گامهای بدرقه کنندگان تابوت
از لب گور پیشتر آمدن نتوانستند
 باری ازین گونه بود
 فرجام همه گناهان و بیگناهی
 نه پیشوازی بود و خوشامدی ،‌نه چون و چرا بود
 و نه حتی بیداری پنداری که بپرسد : کیست ؟
زیرک اینجا سر دستان سکون است
در اقصی پرکنه های سکوت
 سوت ، کور ، برهوت
حبابهای رنگین ، در خوابهای سنگین
چترهای پر طاووسی خویش برچیدند
و سیا سایه ی دودها ،‌در اوج وجودشان ،‌گویی نبودند
 باغهای میوه و باغ گل های آتش رافراموش کردیم
 دیگر از هر بیم و امید آسوده ایم
گویا هرگز نبودیم ،‌نبوده ایم
هر یک از ما ، در مهگون افسانه های بودن
 هنگامی که می پنداشتیم هستیم
خدایی را ، گرچه به انکار
 انگار
با خویشتن بدین سوی و آن سوی می کشیدیم
اما کنون بهشت و دوزخ در ما مرده ست
 زیرام خدایان ما
 چون اشکهای بدرقه کنندگان
بر گورهامان خشکیدند و پیشتر نتوانستند آمد
 ما در سایه ی آوار تخته سنگهای سکوت آرمیده ایم
 گامهامان بی صداست
 نه بامدادی ، نه غروبی
 وینجا شبی ست که هیچ اختری در آن نمی درخشد
نه بادبان پلک چشمی، نه بیرق گیسویی
اینجا نسیم اگر بود بر چه می وزید ؟
 نه سینه ی زورقی ، نه دست پارویی
 اینجا امواج اگر بود ، با که در می آویخت ؟
 چه آرام است این پهناور ، این دریا
دلهاتان روشن باد
 سپاس شما را ، سپاس و دیگر سپاس
بر گورهای ما هیچ شمع و مشعلی مفروزید
 زیرا تری هیچ نگاهی بدین درون نمی تراود
 خانه هاتان آباد
 بر گورهای ما هیچ سایبان و سراپرده ای مفرازید
 زیرا که آفتاب و ابر شما را با ما کاری نیست
 و های ،‌ زنجره ها ! این زنجموره هاتان را بس کنید
اما سرودها و دعاهاتان این شبکورها
که روز همه روز ،‌و شب همه شب در این حوالی به طوافند
بسیار ناتوانتر از آنند که صخره های سکوت را بشکافند
 و در ظلمتی که ما داریم پرواز کنند
 به هیچ نذری و نثاری حاجت نیست
 بادا شما را آن نان و حلواها
 بادا شما را خوانها ، خرامها
ما را اگر دهانی و دندانی می بود ،‌در کار خنده می کردیم
 بر اینها و آنهاتان
 بر شمعها ، دعاها ،‌خوانهاتان
در آستانه ی گور خدا و شیطان ایستاده بودند
 و هر یک هر آنچه به ما داده بودند
 باز پس می گرفتند
آن رنگ و آهنگها، آرایه و پیرایه ها ، شعر و شکایتها
 و دیگر آنچه ما را بود ،‌بر جا ماند
 پروا و پروانه ی همسفری با ما نداشت
 تنها ، تنهایی بزرگ ما
که نه خدا گرفت آن را ، نه شیطان
با ما چو خشم ما به درون آمد
 کنون او
 این تنهایی بزرگ
با ما شگفت گسترشی یافته
 این است ماجرا
 ما نوباوگان این عظمتیم
و راستی
 آن اشکهای شور ،‌زاده ی این گریه های تلخ
 وین ضجه های جگرخراش و درد آلودتان
 برای ما چه می توانند کرد ؟
 در عمق این ستونهای بلورین دلنمک
 تندیس من های شما پیداست
 دیگر به تنگ آمده ایم الحق
 و سخت ازین مرثیه خوانیها بیزاریم
زیرا اگر تنها گریه کنید ، اگر با هم
 اگر بسیار اگر کم
در پیچ و خم کوره راههای هر مرثیه تان
 دیوی به نام نامی من کمین گرفته است
 آه
 آن نازنین که رفت
 حقا چه ارجمند و گرامی بود
 گویی فرشته بود نه آدم
در باغ آسمان و زمین ، ما گیاه و او
 گل بود ، ماه بود
 با من چه مهربان و چه دلجو ، چه جان نثار
او رفت ، خفت ،‌ حیف
 او بهترین ،‌عزیزترین دوستان من
 جان من و عزیزتر از جان من
 بس است
 بسمان است این مرثیه خوانی و دلسوزی
ما ، از شما چه پنهان ،‌دیگر
 از هیچ کس سپاسگزار نخواهیم بود
 نه نیز خشمگین و نه دلگیر
 دیگر به سر رسیده قصه ی ما ،‌مثل غصه مان
این اشکهاتان را
 بر من های بی کس مانده تان نثار کنید
 من های بی پناه خود را مرثیت بخوانید
 تندیسهای بلورین دلنمک
اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است
 و آوار تخته سنگهای بزرگ تنهایی
مرگ ما را به سراپرده ی تاریک و یخ زده ی خویش برد
بهانه ها مهم نیست
 اگر به کالبد بیماری ، چون ماری آهسته سوی ما خزید
و گر که رعدش رید و مثل برق فرود آمد
 اگر که غافل نبودیم و گر که غافلگیرمان کرد
پیر بودیم یا جوان ،‌بهنگام بود یا ناگهان
هر چه بود ماجرا این بود
 مرگ ، مرگ ، مرگ
ما را به خوابخانه ی خاموش خویش خواند
 دیگر بس است مرثیه ،‌دیگر بس است گریه و زاری
 ما خسته ایم ، آخر
 ما خوابمان می اید دیگر
 ما را به حال خود بگذارید
اینجا سرای سرد سکوت است
ما موجهای خامش آرامشیم
 با صخره های تیره ترین کوری و کری
 پوشانده اند سخت چشم و گوش روزنه ها را
 بسته ست راه و دیگر هرگز هیچ پیک وپیامی اینجا نمی رسد
 شاید همین از ما برای شما پیغامی باشد
 کاین جا نهمیوه ای نه گلی ، هیچ هیچ هیچ
 تا پر کنید هر چه توانید و می توان
 زنبیلهای نوبت خود را
از هر گل و گیاه و میوه که می خواهید
 یک لحظه لحظه هاتان را تهی مگذارید
 و شاخه های عمرتان را ستاره باران کنید

هر جا دلم بخواهد

 

چون میهمانان به سفره ی پر ناز و نعمتی
 خواندی مرا به بستر وصل خود ای پری
هر جا دلم بخواهد من دست می برم
دیگر مگو : ببین به کجا دست می بری
 با میهمان مگوی : بنوش این ، منوش آن
 ای میزبان که پر گل ناز است بسترت
بگذار مست مست بیفتم کنار تو
 بگذار هر چه هست بنوشم ز ساغرت
هر جا دلم بخواهد ، آری ، چنین خوش است
 باید درید هر چه شود بین ما حجاب
باید شکست هر چه شود سد راه وصل
 دیوانه بود باید و مست و خوش و خراب
گه می چرم چو آهوی مستی ، به دست و لب
 در دشت گیسوی تو که صاف است و بی شکن
گه می پرم چو بلبل سرگشته با نگاه
بر گرد آن دو نو گل پنهان به پیرهن
 هر جا دلم بخواهد ، آری به شرم و شوق
دستم خزد به جانب پستان نرم تو
واندر دلم شکفته شود صد گل از غرور
 چون ببنم آن دو گونه ی گلگون ز شرم تو
 تو خنده زن چو کبک ، گریزنده چون غزال
من در پیت چو در پی آهو پلنگ مست
وانگه ترا بگیرم و دستان من روند
 هر جا دلم بخواهد آری چنین خوش است
چشمان شاد گرسنه مستم دود حریص
 بر پیکر برهنه ی پر نور و صاف تو
 بر مرمر ملایم جاندار و گرم تو
بر روی و ران و گردن و پستان و ناف تو
کم کم به شوق دست نوازش کشم بر آن
گلدیس پک و پردگی نازپرورت
هر جا دلم بخواهد من دست می برم
 ای میزبان که پر گل ناز است بسترت
تو شوخ پندگوی ، به خشم و به ناز خوش
من مست پند نشنو ، بی رحم ، بی قرار
و آنگه دگر تو دانی و من ، وین شب شگفت
 وین کنج دنج و بستر خاموش و رازدار