X
تبلیغات
رایتل

دوش رفتم بر در پیر مغان

گفتم سلام ای پیر ! ای مرشد!

سرت خوش باد من «لیسانس» بگرفتم

زجا برخیز، شوری، شورشی ای پیر

هورایی بکش با من

زجا برخیز بر من «مشتلق» فرمای

سلامم را تو پاسخ گوی،

لب بگشای!

اگر کوه از تکانش جای خوردی، او نخوردی از تکانش جای!

دلم بشکست!

رنگم سرخ شد چون سرخی سرخاب

و مدرک شل شد و آهسته دستم بر زمین افتاد

نه!

و دستم شل شد و آهسته مدرک بر زمین افتاد

مرشد سبحه ای در دست

قلیانی به پیش روی

و لبخندی، نه لبخندی که نیشی، نیشخندی

مرحمت فرمود

و گفتا مشتلق می خواهی از من؟!

نیک فرمودی!

بیا تا مشتلق فرمایمت، مشتی که لُق باشد

نشستم او زجا برخاست

بخرامید تا اقصای انباری

و بعد از نیم ها ساعت

بیامد کوزه ای در دست

سفالین کوزه ای زیبا

هنوز از قدمتش بوی شراب کهنه می آمد

بگفت ای طفلک بیچاره مفلوک!

الا بدبخت بی برگ و نوا هر روز

فردا بهترین الگوی بیکاری

الا ای مدرکت فردا برای هر یگانی پوچ و تکراری

اَیا علاف هر بازار:

تو ای هنجار ناهنجار

اسیر دست محرومیت و فقدان!

عجین با ذلت و خواری!

الا بر چهره ات بنشسته رنگ فقر و ناداری!

بگیر این کوزه را با خود ببر

بر درب آن بگذار فردا مدرک خود را

و آبش را بخور خوش باش!

برو...

سی سال خواندی، سوختی، مُردی؟

فدای شادی شاسی بلندان ریاست

ضعف ها کردی؟

فدای چشم گرم آن مدیر  روی گنج خوابیده

شکستی، رنج ها بردی؟

فدای چشم صاحب منصب بی درد

تب کردی؟

فدای ناز آقا زادگان دزد میلیون و تریلیونی

زمین خوردی؟

فدای پوزخند برج سازان و سرِ انبوه سازان خصوصی ساز!!

بیا این کوزه را بردار فرزندم

... برو خوش باش

محمود طیب